من يك عاشق گمنام هستم.....من يك ترنس هستم

زندگی انسانهای مظلوم به نام ترنس
 
زندگی انسانهای مظلوم به نام ترنس
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
تغییر جنسیت: دوراهی یافتن هویت یا طرد خانوادگی

رابطه همجنسگرایان در ایران ممنوع است اما این کشور اجازه تغییر جنسیت طی عمل جراحی را می دهد و صدها مرد برای تغییر مسیر زندگی، رفتن زیر تیغ جراحی را انتخاب کرده اند.

علی اصغر که به نگار تغییر نام داده
علی اصغر تحت عمل تغییر جنسیت قرار گرفته و حالا به نگار تغییر نام داده است

"می خواهد مرا بکشد. مرتب می گوید بیایی خانه می کشمت. قبلا در چایم سم موش ریخته."

برای علی اصغر، 24 ساله، تصمیم برای زن شدن با هزینه ای گزاف همراه بود. پدرش او را تهدید کرده بود اگر عمل کند او را خواهد کشت.

اکنون که به نگار تغییر نام داده می گوید اگر در ایران زندگی نمی کرد این عمل را انجام نمی داد.

او می گوید: "اگر مجبور به عمل نبودم، این کار را نمی کردم. در کار خدا دست نمی بردم."

اما او احساس می کرد به عنوان علی هیچ هویتی ندارد.

او نمی توانست با مردها کار کند چون مورد آزار جنسی و تمسخر قرار می گرفت. اما در ضمن نمی توانست با زن ها کار کند چون رسما یک مرد بود.

"من ایرانی هستم. می خواهم اینجا زندگی کنم و این جامعه به من می گوید: یا باید مرد باشی یا زن."

'تشخیص طبی'

تغییر جنسیت در ایران از زمانی که آیت الله خمینی 25 سال پیش با صدور فتوایی آنها را "با تشخیص طبی" مجاز اعلام کرد قانونی بوده است.

 

 اسلام برای کسانی که از این مشکل رنج می برند درمانی دارد. اگر می خواهند جنسیت خود را عوض کنند، راه آن باز است
 
حجت الاسلام مهدی کریمی نیا

 

امروز در ایران بیش از هر کشور دیگری در جهان، به غیر از تایلند، عمل های جراحی تغییر جنسیت انجام می شود.

دولت حتی نیمی از هزینه کسانی را که به کمک مالی نیاز دارند تامین می کند و تغییر جنسیت در شناسنامه ثبت می شود.

حجت الاسلام محمد مهدی کریمی نیا، روحانی مسئول تصمیم گیری در مورد انتساب جنسیت می گوید: "اسلام برای کسانی که از این مشکل رنج می برند درمانی دارد. اگر می خواهند جنسیت خود را عوض کنند، راه آن باز است."

وی می گوید گناه این کار از گناه "آرد کردن گندم و نان درست کردن از آن" بیشتر نیست.

اما یک همجنسگرا ممکن است با مجازات اعدام روبرو شود.

آقای کریمی نیا می گوید: "این بحث اساسا از بحث مربوط به همجنسگرایان جداست. مطلقا به هم ربطی ندارد. همجنسگرایان کاری غیرطبیعی و خلاف دین می کنند. در قوانین اسلامی ما آشکارا آمده است که چنین رفتاری مجاز نیست زیرا نظم اجتماعی را مختل می کند."

عمل تغییر جنسیت

دکتر میرجلالی، جراح تحصیل کرده پاریس، متخصص ممتاز ایران در عمل جراحی تغییر جنسیت است.

 

انوش که حالا به آناهیتا تغییر نام داده است
 می خواستم مثل همه زندگی کنم، مثل همه دختر و پسرهایی که در خیابان می دیدم. هدف من به سادگی این بود که هویت خودم را پیدا کنم
 
انوش که به آناهیتا تغییر نام داده

 

وی ادعا می کند ظرف 12 سال بیش از 450 عمل تغییر جنسیت به روی بیماران انجام داده است.

بسیاری از بیماران او برای تصمیم گیری در زمینه تغییر جنسیت در تلاشند. آنها برای نجات خود به دکتر میرجلالی مراجعه می کنند.

وی می گوید: "تغییرجنسیتی ها (ترانس سکشوال ها) احساس می کنند که بدن آنها با احساساتی که دارند سازگار نیست. هر کاری می کنند، روانپزشک، قرص، زندان، مجازات، هیچ کدام کمکی نمی کند."

انوش، 21 ساله، از بیماران دکتر میرجلالی پیش از عمل عمیقا سرخورده بود و به خاطر رفتار و ظاهر زنانه اش برای ترک مدرسه احساس فشار می کرد.

او می گوید: "می خواستم مثل همه زندگی کنم، مثل همه دخترها و پسرهایی که در خیابان می دیدم. هدف من به سادگی این بود که هویت خودم را پیدا کنم."

انوش مثل خیلی دیگر از جوانان ایران برای آشتی دادن هویت جنسی اش با خواسته های خانواده، جامعه و فرهنگ در تلاش بود. او می گوید که پیش از تغییر جنسیت مکررا هدف آزار ماموران انتظامی یا بسیج قرار می گرفت و تهدید به بازداشت می شد.

دوست پسرش نیز مشتاق بود او تغییر جنسیت دهد زیرا 90 درصد کسانی که در خیابان از کنار او رد می شدند حرف های کریه می زدند.

 

 اگر شما مردی با تمایلات زنانه باشید، مردم این را طبیعی یا ژنتیک نمی دانند. آن را به کسی نسبت می دهند که آگاهانه می خواهد کثیف رفتار کند
 
طناز اسحاقیان مستندساز ایرانی

 

او می گوید: "وقتی انوش با لباس زنانه بیرون می رود و ظاهری زنانه دارد برایم آسانتر است که خودم را قانع کنم که او دختر است. این رابطه ما را بهتر می کند."

برای علیرضا، برادر کوچکتر انوش، کنار آمدن با آرزوی او برای زن شدن سخت تر بود.

او می گوید: "من همیشه او را برادر خودم می دانستم. حالا برایم آسان نیست یک شبه او را خواهر خودم بدانم. اگر داداش صدایش کنم ناراحت می شود. اما باور کردنش برایم سخت است."

شهین، مادر انوش، که فرزندانش را به تنهایی بزرگ کرده و امیدهای زیادی برایشان داشته است می گوید: "بچه من قرار بود گل سر سبد خانواده باشد. برای چیزی غیر از این روی او حساب می کردم."

پرهیز از شرم اجتماعی

طناز اسحاقیان، مستندساز، چندین هفته را صرف فیلمبرداری از انوش، علی و سایر "ترانس ها" (تغییرجنسیتی ها) در ایران کرده است. او فکر می کند انگیزه بسیاری از پسرها برای رفتن زیر تیغ جراحی تا حدودی تلاش برای پرهیز از شرم اجتماعی است.

"اگر شما مردی با تمایلات زنانه باشید، مردم این را طبیعی یا ژنتیک نمی دانند. آن را به کسی نسبت می دهند که آگاهانه می خواهد کثیف رفتار کند."

اما اگر پزشک کسی را "ترانس" تشخیص دهد این به یک مشکل پزشکی تبدیل می شود و نه اخلاقی.

زمانی که دکتر تشخیص داد - و برای عمل جراحی برنامه ریزی شد - فرد می تواند از دولت برای پوشیدن لباس های جنس مخالف مجوز بگیرد.

پس از عمل

علی اصغر - که حالا به نگار تغییر نام داده و 27 ساله است - می گوید او ابتدا پس از عمل تغییر جنسیت، افسرده بود.

آناهیتا و دوست پسرش
آناهیتا پس از عمل با دوست پسرش نامزد کرده است

"اما حالا مثل این است که دوباره متولد شده باشم و در جهان تازه ای باشم."

اما واکنش خانواده اش آثار خود را به جا گذاشته است. هرچند آنها اخطار داده بودند که او را طرد خواهند کرد، او تصور می کرد که آنها پس از عمل تجدید نظر خواهند کرد.

"آنها دعا می کنند که به زودی بمیرم. اگر می دانستم که خانواده ام واقعا اینطور از من پرهیز خواهد کرد، هیچ وقت این کار را نمی کردم."

او اکنون با افراد دیگری که تغییر جنسیت داده اند زندگی می کند.

طرد شدن از سوی پدر و مادر تاثیر عمیقی بر او داشته است: "وقتی پدر و مادرها بتوانند عشق به فرزندان خود را از درون بکشند، من هم عشق را در وجود خودم کشته ام. هرگز عاشق نخواهم شد."

اما برای انوش - که به آناهیتا تغییر نام داده - نتیجه مثبت تر بوده است.

او می گوید: "حالا وقتی کسی به طرفم جذب می شود به عنوان یک دختر جذبم می شود."

او اکنون با دوست پسرش نامزد کرده و حتی مادرش هم خوشحال است.

"پسر همیشه ازدواج می کند و مادرش را ترک می کند، اما دختر با مادر می ماند، دختر همیشه مال توست و هرگز ترکت نمی کند، و حالا من هرگز آن غمی را که با رفتن پسر به آدم دست می دهد تجربه نخواهم کرد."

"من همیشه یک دختر می خواستم و فکر می کنم این هدیه خداست که بالاخره یکی نصیبم شد."

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

 

 

کتاب «برزخ تن» در واقع خاطرات یک جراح از بیماران دوجنسی است که چگونه بعد از جراحی سلامتی روحی و روانی خود را بازیافته‌اند و چگونه با روحیه‌ای سالم در اجتماع و خانواده ابراز وجود می‌کنند.

به گزارش خبرآنلاین، «برزخ تن» نوشته شهریار کهن‌زاد در ۱۶۷ صفحه از سوی انتشارات کتابسرا با قیمت ۳۵۰۰ تومان روانه بازار نشر شده است. این کتاب برای بیمارانی که اختلالات روحی- روانی به خاطر دوجنسیتی دارند، می‌تواند راهنمای خوبی باشد.

نویسنده در مقدمه این کتاب آورده است: «کاری را که می‌کنم با ارایه یک مقاله علمی در گزارش بیماران یک جراح اشتباه نگیرید! این بار از مراجعه تنها به مجموع پرونده‌های بیمارانم معذورم. بنا دارم به ندای قلبم گوش بسپارم و در زوایای پنهان آن خاطره‌هایی از انسان‌هایی را به در آورم که در برزخ وجود خود گرفتارند. آنانی که از دومین حق بنیادین حیات یعنی هویت جنسی محرومند و لاجرم در تاریکی از خود زندگی که نه روزمرگی می‌کنند».

در یکی از خاطرات منتشر شده در این کتاب با عنوان «گرگ و میش؛ خبرنگاری در کپنهاک» می‌خوانیم: «اسم شناسنامه ای این یکی س-ن بود وقتی دانشجوی سال سوم مدیریت بازرگانی بود، او را برای اولین بار دیدم لهجه غلیظ آذری داشت. با پوششی که برای دانشجویان دختر مناسب است، روبه رویم قرار گرفت و به معرفی خود پرداخت با وجود ظاهر کاملاً زنانه حرکت‌های بدن و شیوه گفتارش، از ذاتی متناقض و دوگانه حکایت می‌کرد. در این زمان در زمینه جراحی های دوجنسی ها کاملاً شناخته شده بودم این بیمار هم بعد از تحقیق و تفحص بسیار به سراغ من آمده بود.

بیمار اهل تبریز و فرزند طلاق بود و در آن زمان به چهار برادر بزرگتر، متعصب و درگیر روزمرگی زندگی وابستگی داشت بعد از قبولی در دانشگاهی دولتی برای ادامه تحصیل به تهران آمده و در بدو امر در خانه کوچکی در جنوب شهر سکنی گرفته بود از قراین به دلیل عدم حمایت مالی برادرانش که گفتم خود گرفتار تنگناهای دست و پاگیر زندگی بودند، الزاماً به خوابگاهی دخترانه منتقل شده و با سه دختر دانشجوی دیگر در یک اتاق زندگی می‌کرد! خودش می گفت این همزیستی عذاب آور و موقعیت بازدارنده ای که در این دوره متحمل شده است، ذات واقعی وی را برایش هویدا و آشکار ساخته است.

از من جراح فوق تخصص این رشته بپذیرید؛ که در تمام این دوره آن سه دختر با یک مرد، خلاف همه موازینی که با عنایت به آنها زن ها و مردها را از هم جدا می سازند، روزگار گذرانده و این سه بی آنکه نیت بدی داشته باشند، شکنجه سختی را به این هم اتاق خود روا داشته‌اند!

این شکنجه دردآور قریب سه سال به درازا کشیده بود. البته این بیمار تناقض جسم و ذات جنسی خود را از مدتها پیش و در اوان کودکی در شیوه بازی، گزینش همبازی و کشش غریبش به دخترها به همگان نشان داده تا حدی که چندین بار مورد سرزنش و حتی تنبیه دشوار بدنی قرار گرفته بود.

چند نشست را به شناخت درست و اصولی اش مختص کردم و به مرور درمان هورمونی مردانه ای را برایش آغاز کردم هنوز چند دوز اول را دریافت نکرده بود، که روزی سراسیمه و پریشان به مطب مراجعه کرد دوگانگی عجیبی را در وی یافتم از یک سو بسان گمشده ای که خویش را باز یافته است از همه وجود جدید خود سرشار شعف و خرسندی بود و از سوی دیگر از پی آمد دگرگونی هایی که در خود یافته بود بیمناک و بدگمان می نمود.

هراس بیمار از دگرگونی های ظاهری عارض شده منشا می‌گرفت که به نوعی مورد کنکاش و کنجکاوی هم اتاقی هایش قرار گرفته، و نیز احساس مردانه مزاحمی که پیدا کرده بود دگرگونی های قابل پیش بینی و فیزیولوژیک جدید به قدری عنان گسیخته و غیرقابل سرکوب بودند، آرامش ذهن و تمرکز لازم را از وی گرفته و شرایط تحصیلی او را مختل کرده بود بسیار نگران لو رفتن و رسوا شدن در دانشگاه، اخراج و پی آمدهای آن بود انگار در واقع مردی است که مزورانه همگان را فریب داده و در لباسی مبدل، عنقریب شناخته شده و مجازات می شود.

همانطور که گفتم، این بیمار در سال سوم دانشگاه تحصیل می کرد و به دلایل عدیده، به هیچ وجه نمی خواست و اساساً به صلاح خود نمی دید که موقعیت دانشجویی خود را به مخاطره اندازد یادآور می شوم که در درمان این بیماران، درمانگر با یک زندگی درگیر است؛ که متناسب با آن باید برخورد کند از این رو آرامش کرده و ضمن قطع داروهای تجویز شده، به وی توصیه نمودم، شرایط گذشته را تا پایان تحصیل پذیرفته و تنها هر از گاهی برای مصاحبه های موردنیاز مراجعه کند بیمار پذیرفت و مطب را ترک کرد.

چند هفته دیگر وی را دوباره دیدم وضعیت بهتری پیدا کرده و در انتظار فارغ التحصیل شدن روزشماری می کرد این بار همراه دختری هم سن و سال خود مراجعه کرده و باثبات تر و مطمئن تر به خویش به نظر می رسید در معرفی همراهش لحن شعرای غزل سرا در تبیین عشقی آسمانی داشت و پی در پی از او تمجید می کرد دختر هم کمتر از او واله و شیدا به نظر نمی رسید. از قراین، پنهان از روند تحصیلی مراحل قانونی دریافت مجوز پزشکی قانونی را به پایان رسانیده و بسیار زودتر از معمول به آن دسترسی یافته بود.

باید بدانید که در ایران در سالهای اخیر بیماران دوجنسی روند قانونی‌ای را گذرانده و مجوزی را دریافت می دارند که به خصوص پس از عمل به کارشان می آید بعد از عمل و براساس تایید مکتوب جراح و معاینه های بعدی هویت جدید آنها به رسمیت شناخته شده و در بسیاری از موارد تمامی مدارک قانونی بیمار بر اساس هویت جدید، صادر می‌شوند. این بیمار درصدد بود تا علاوه بر نام کوچک اسم خانوادگی خود را نیز تغییر دهد از شدنی بودن این تمایل چندان اطلاعی نداشتم؛ به این دلیل نمی توانستم او را مطمئن کنم زمانی که با اصرار بی اندازه وی در این مورد روبرو بودم متوجه شدم بیمار هیچ آینده ای را بعد از تبدیل جنسی در کنار خانواده خود ممکن نمی داند؛ و حتی خود را در خطر می بیند و به گونه ای برنامه ریزی کرده تا در اولین فرصت پس از عمل، خود را از طریق ترکیه به اروپا برساند و آنطور که خود بیان می کرد زندگی را از نو بسازد بیمار رفت و تا مدت ها از وی خبری نداشتم.

اگر می خواهید بدانید که این دو جنسیتی به چه کارهایی تن داده بود، می گویم شاید خود شما زمانی که برای تمیز کردن خانه کارگر ساده ای را استخدام کرده، او را دیده باشید! از قراین این دانشجوی ممتاز دانشگاهی دولتی! نیمی از خانه های تهران را تمیز کرده بود تا حقی را که اساسا و ذاتا از آن وی بوده است با مرارت و سختکوشی به دست آورد.

بالاخره این بیمار تحصیلاتش را به پایان رساند؛ و برای تبدیلی که برایش سختی کشیده و محرومیت ها متحمل شده بود، اعلام آمادگی کرد در این زمان اتاق کوچکی را در آریاشهر اجازه کرده، و بی صبرانه در انتظار عمل بود به هر حال و لاجرم باید دوره ای با هورمون درمان می شد که از آن گریزی نبود.

این دوره سه ماهه آنطور که خود می گفت برایش سالها گذشت. او را در جریان هورمون درمانی، دو یا سه بار دیگر دیدم اوضاع بسیار خوبی داشت انگار هورمون ها آنچه را میل داشت در درون احساس کند به بهترین شیوه ممکن برایش مهیا می کردند تنها گاه و بیگاه از علایمی که مشخصا در اثر غلظت خون عارض شده بود شکایت می کرد این علایم را با دوبار اهدا خود به سادگی حل کردم.

هورمون درمانی این بیمار پس از چند ماه خاتمه یافت و بالاخره با تامین شرایط لازم، زمان عمل فرا رسید...او بعد از عمل تنها شش ماه دیگر در مطب اشتغال داشت در این دوره سخت کار می کرد که پس انداز محدودی را مهیا کند تا به این وسیله هزینه های لازم برای سفری را که در پیش داشت تامین نماید... هرگز به من نگفت و من هم هیچوقت کنجکاوی نکردم اما پرپیدا بود که دختری را که من می دانم بسیار دوستش داشت ترک کرد؛ و دیگر هرگز او را ندید! یک بار او را رفیق نیمه راه خطاب کرد.

سال پیش در یکی از روزهای پرازدحام مطب، مرد آراسته و خوش لباسی همراه با خانمی زیبا در برابرم نشست لبخند شیطنت آمیزی بر لب داشت و پیدا بود که برای دردمندی مراجعه نکرده است چون سالهاست که طبابت می کنم هستند بیمارانی که تنها چهره آشنایی از آنها را در ذهن دارم این بیمار را جزء این دسته دانستم تا این که خود زبان گشود و از من پرسید: من را فراموش کرده اید؟

در آنی شناختمش. س-ن بود باورم نمی شد! به قدری تغییر کرده بود که امکان نداشت اگر او را جای دیگری می دیم می شناختم. می خواهم بگویم حتی ورای انتظار علمی و اصولی ام دگرگون شده بود! این تغییر شامل ساختار بدنی و رفتار فیزیکی اش هم می شد به قدری روان و در عین عاطفی و دلچسب ارتباط برقرار می کرد که از بیان آن عاجزم!

در لابلای حرفهایش با من هراز گاهی با همسرش به زبانی که بعدها فهمیدم دانمارکی است صحبت می کرد و دوباره درگیر بحث با من می شد به قدری گفتنی داشت و به میزانی سرم شلوغ بود که از وی خواستم فردا به خانه من بیاید تا من که در وی دیگر چهره بیماری را نمی دیدم و به علاوه بنا داشتم دست پختم را به رخش بکشم کنجکاوی ام را نیز ارضا کنم...او شناسنامه اش را همانطور که می‌خواست عوض کرده بود و...

خبر دارم که این زوج، کودکی را به فرزندی پذیرفته اند و س-ن که خبرنگار خوش نامی در کپنهاک است بنا دارد در سفر آینده خود، مصاحبه مفصلی با من ترتیب دهد! این که چه می خواهد بپرسد، تا چه جوابش دهم مورد سوال من است!


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

تفاوتهای زنان و مردان در خنداندن دیگران

مدتهای مدید و طولانی است که کسانی که به هر نحوی با من در ازتباط هستند از اینکه

 به ظاهر خیلی سر سنگین هستم و به قولی خیلی سنگین و رنگین هستم در بعضی

 اوقات گله گی داشتند.


و من را متهم به این می کردند که خودم را برای آنها می گیرم و هیچگاه شوخی نمی

کنم .
ولی نظریه شخصی خودم همیشه بر این بود که یک زن باید وقار و متانت خود را حفظ کند و از اینکه در بین جمع دیگران را بخندانم متنفر بودم و فقط به شوخیها می خندیدم.حالا حتی اگر به ظاهر یک مرد هستم ولی چون از درون یک زن هستم از خنداندن دیگران متنفر هستم.

من بطور علمی نمی دانستم که این قضیه جنبه علمی دارد و مربوط به جنسیت مغز می شود و این مورد فقط برای من صدق نمی کند بلکه برای همه زنان صدق می کند و از آنجایکه مغز من و مابقی ترنسهای ام تو اف نیز زنانه است در مورد ما نیز صدق می کند.

تا اینکه این مطلب را چند وقت پیش از اینترنت خواندم و بسیار خوشحال شدم که این جنبه از رفتار من بخاطر جنسیت مغز زنانه من است.
شما را دعوت می کنم به خوانده این مطلب که نشان می دهد جنسیت مغز یک نفر می تواند زنانه باشد در حالیکه بدنش بصورت مرد میباشد و بالعکس.

تفاوتهای زنان و مردان در خنداندن دیگران

پژوهشگران آلمانی در تحقیقات خود نشان دادند که شوخی کردن و خنداندن دیگران یک ابزار قدرت است و به همین دلیل زنان کمتر با دیگران شوخی می کنند.
به گزارش خبرگزاری مهر، محققان دانشگاه فریبورگ دریافتند که خوشمزگی و خنداندن دیگران وسیله ای است که افراد به کمک آن در روابط اجتماعی خود زمام قدرت را در اختیار می گیرند.


بر اساس گزارش تلگراف، این دانشمندان در این خصوص توضیح دادند: "این تئوری توضیح می دهد که چرا حتی در روزگار ما هم زنان به ندرت با دیگران شوخی می کنند و حرفهای خنده دار می زنند. در حالی که مردان به راحتی دیگران را می خندانند. در حقیقت خود را خوشمزه نشان دادن به این معنی است که فرد کنترل موقعیت را از موضع بالاتر در اختیار می گیرد. به طوری که تا قبل از 1960 زنان به ندرت دیگران را می خنداندند چرا که تا آن زمان زنان از قدرت بالایی در مسائل اجتماعی برخوردار نبودند."

به گفته این محققان شوخی و هجو پایه خشونت دارند و به هیچ وجه لطیف نیستند. تا سال 1960 تنها مردان شوخی می کردند اما اکنون زنان نیز در این عرصه فعال شده اند و حتی امروز نیز پسران 4 تا 5 عبارت خنده دار بیشتر از دختران جوان می گویند.

این بررسیها نشان می دهد که خوشمزگی ترکیبی از قیدها و طعنه ها است و زنان اغلب از خوشمزگی برای شکستن قیود اجتماعی در کنار دوستان خود استفاده می کنند در حالی که مردان از خوشمزگی برای سرپوش گذاشتن بر ناکامیهای خود بهره می گیرند اما هر دو جنس از شوخی برای کنترل دیگران استفاده می کنند.

برای مثال پزشکان بعضی اوقات از خوشمزگی برای آسوده خاطر کردن بیماران استفاده می کنند اما اگر آنها هنگام کار سکوت کنند بیمار فکر می کند دانش پزشکی پزشک بسیار بالا است.

همچنین پرستاران و ماماها درباره بیماران خود جوک می گویند اما زمانی که پزشک حاضر باشد سکوت می کنند و بعضی افرادی که زیاد جوک می گویند وقتی در حضور یک فرد با موقعیت بالاتر قرار می گیرند دست از جوک گفتن و شوخی کردن بر می دارند.

 



پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

زندگی با تمام پیچیدگیهای که برای ترنسها داره ساده تر از اونچه فکر می کنیم هست.

خدایا موندم چطور باید زندگی کنم ؟تا نه کسی را

 ناراحت بکنم نه منحرف اخلاقی صدایم کنند

ونه خودم پا روی تمام احساسات و آرزوهای ساده و

 ناچیزم بذارم.

چطور باید عاشق مردی بشم؟

چطور باید اون را ارضاکنم؟

چطور باید خودم ارضا بشم؟

چطور باید یه مرد را عاشق بکنم؟

چطور باید باهاش رفتار کنم تا از دستش ندم؟

چطور باید با خانواده ام رفتار و صحبت و زندگی کنم تا

 اونها را خجالت زده و احتمالا گریان نکنم؟

چطور باید با همسایه ها آشناها قوم و خویش ها رفتار

 و مراوده کنم؟

چطور باید با همکارهام و در محیط کار رفتار کنم؟

چطور و با چه ظاهری باید در خیابان راه بروم تا احتمالا

 مورد سو استفاده و یا مورد تهمت قرار نگیرم؟

چطور باید  لباس بپوشم و یا آرایش موهام و ظاهرم

 چطوری باشه؟

چطور؟چطور؟چطور؟چطور؟چطور؟........................

چطور وقتی من خودم نیستم. وقتی من یه نفر دیگه

 هستم.وقتی که من آن چیزی نیستم که در آیینه می

 بینم و یا دیگران می بینندچطور می تونم رفتارهای بالا

 را درست انجام بدم؟

جواب سوالات بالا برای شما خیلی ساده و بدیهی و

 روشن است؟ درسته؟آره اصلا سوالات بالا برای شما

 خیلی بی معنی هستندچون بطور اتوماتیک و بدون

 اینکه بهشون فکر بکنید دارید جوابهای سوالات بالا را

 انجام می دید.

ولی برای ما ترنسها همین مسایل بسیار ساده و

 روشن و حتی بی اهمییت یه معضل و یه سوال

 عجیب و غریب هست.

آهای شما مردم طبیعی شما بر اساس طبیعتتون و

 غریضه هاتون و بسادگی سوالات بالا را نجام می دید

 و هیچوقت هم مورد بازخواست قرار نمی گیرید

ولی ما ترنسها اگه بخواهیم مثل شما بنا براساس

 طبیعت و غریضه و احساساتمون و در کل مثل

 خودمون رفتار کنیم اونوقت انگار که تمام قوانین

 اساسی دنیا را زیر پا گذاشته ایم انگار که به زمین و

 زمان ناسزا گفته ایم.جالبه انگار که تمام قوانین

 مردسالارانه را نادیده گرفته ایم.

آهای مردم به ظاهر طبیعی می بینید زندگی چه به

 سر ما آورده که موضوعاتی که اصلا برای شما قابل

 دیدن و درک نیستند و  به عادیترین وهمیشگی ترین

مسایا زندگیتان است برای ما تبدیل به سوالات بی

جواب شده 

 

 

ولی به هر حال زندگی با تمام پیچیدگیها و راز و رمز

 آلود بودنش با تمام چطورو چگونه های که برای یک

 ترنس  داره بسیارساده تر از اونچه که فکر می کنیم

 هست.

 

 

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/٢/۱۱ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

من..............................................

تمامی تلاش من در زندگی نه برای زنده ماندن

و زندگی کردن است بلکه تلاش برای جلوگیری

از خودکشی است.

 

نه از تو میشه دل برید

نه با تو میشه دل سپرد

نه عاشق تو میشه بود

نه فارغ از تو میشه موند.

 

هجوم بن بست را ببین

هم پشت سر هم روبرو

راه سفر با تو کجاست؟

من از تو می پرسم بگو

 

تو بال بسته منی

من ترس پرواز توام

برای آزادی عشق

از این قفس من چه کنم؟

 

بن بست این عشق را ببین

هم پشت سر هم روبرو

راه سفر با تو کجاست؟

من از تو می پرسم بگو

 

تقدیم به تنها مرد زندگیم که در این راه پر از

رنگ و لعاب تنها او را انتخاب کردم و با وجود

کمرنگش در زندگیم به پایش وفادارانه ماندم

ولی او.............................

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/۱٢/۸ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

کمی جدی تر ولی براستی چقدر زود دیر می شود.

در این قسمت می خواهم کمی به حس آرامشی که در میان افراد طبیعی وجود دارد و در ترنسها یافت نمی شود و علت آن وهمینطور معنی و مفهوم ضمیر خود آگاه و ضمیر نا خود آگاه و تفاوتهای آنها و نقش آنها در وجود افراد عادی و ترنسها بپردازم.این بحث من برخلاف سایر بحثهای که داشتم کمی جدی تر است چون احساس کردم دیگر وقت آن رسیده تا کمی مطالب را عمیق تر بیان کنم.امیدوارم مثل همیشه خواننده مطلب من باشید و به من افتخار بدهید.اولین چیزی را که در میان زنان و مردان طبیعی می توان مشاهده کرد آرامشی واطمینانی است که به شخصیت خود از لحاظ جنسیت دارند.

درواقع استحکام روحی وشخصیتی هر فرد وابستگی شدید به اطمینان فرد از واقعی بودن جنسیت  خود دارد و بیشترین علت اضطراب و رفتار نا متعادل ترنسها، حس ِ داشتن یک جنسیت غیر واقعی بوده و به همین دلیل بزرگترین هدفشان تلاش برای بدست آوردن جنسیت واقعی خودشان است که از لحاظ روحی و فکری خود را متعلق به آن می دانند و آنرا جنسیت واقعی خود می پندارند.

در حقیقت چون جنسیت واقعی درونی ترنسها چیز دیگری است زمانی که به امور (ج-ن-س-ی)فکر می کنند دچار یکنوع سردرگمی وبیچارگی و گاهی اوقات احساس گناه آلودگی و اشتباه می شوند زیرا کاملا با آن چیزی که اطرافیان وجامعه به آنها یاد داده فرق کامل دارد و این موضوع اورابشدت متزلزل و آسیب پذیر می کند زیرا نمی تواند بخواسته درونی و احساسات واقعی قلب خود دراین امور بپردازد در حالیکه در افراد  عادی اینطور نیست و خواسته هایشان با برداشتی که از خود دارند جور در می آید.

این مسئله به مرور باعث بوجود آمدن عدم اعتماد به نفس و اضطرابهای فراوان و ....می شود.

بزرگترین مشکلات افراد ترنس  نداشتن احساس آرامش درونی،نداشتن احساس مشروعیت، ونداشتن احساس اطمینان به جنسیت خود حتی پس ازپذیرش   قواعد و مقررات خانواده و جامعه - که او را مجبور به رعایت جنسیت ظاهری خود می نماید - می باشد.

زمانی که ترنسها به سن بلوغ می رسند و می خواهند احساس عاطفی و (ج-ن-س-ی)خود را به نمایش بگذارند  بسیار تلاش می کنند تا به هر طریق به  دیگران ثابت نمایند که از لحاظ شخصیت (ج-ن-س-ی) همان چیزی هستند که آنها می خواهند. لباس های مطابق با جسم خود بر تن می کنند و در رفتار و گفتار نیز درحقیقت نقش جسم خودرا بازی می کنند درست مثل بازیگری که مجبوربه اینکار شده است. اما به لحاظ این که شخصیت و خود واقعی آنها به علت اختلالات و مشکلات  ژنتیک درحقیقت از نوع و نمونه جنس مخالف آنهاست چنین کوشش هایی در نظر مردم و حتی خود آنها غیر عادی و مضحک آمده و حتی شاید افراد معمولی اجتماع متوجه مصنوعی بودن رفتار وحرکاتشان می شوند.

یک توضح مختصر راجع به ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه . (ضمیر نا خودآگاه مرکز تمایلات و آرزوها  است که موجب اموری نظیر عشق و نفرت می گردد و معمولاً افراد از آن آگاهی ندارند و از طریق روانکاوی ممکن است به آن پی ببرند و ضمیر خود آگاه نیز مرکز یادگیری و منطبق سازی رفتارهاوسایر امور   عقلانی و فکری می باشد.)

یک ترنس تا زمانی که جامعه و سنش از او نخواسته مشکل چندانی ندارد زیرا تمامی تمایلاتش در ضمیر ناخود آگاه او پنهان شده ولی بالاخره زمانی فرا می رسد که ترنس مجبور است هویت (ج-ن-س-ی)خودرا آشکار سازد واین تازه اول مشکلات است.

در این هنگام فرد ترنس دچار یکی از  بزرگترین مشکلات زندگی خود می شود که عواقب پیچیده و در عین حال نا گواری به همراه دارد، زیرا ضمیر نا خودآگاه او که مملو از احساسات، آرزوها، و تمایلاتی بر خلاف جسم ظاهری اوست به طرز  غیر قابل کنترلی او را به انجام رفتار منطبق با هویت واقعی اش(که مثلاً برای یک ترنس با جسم ظاهری مردانه می تواند  هویت زنانه باشد) وادار می نماید.


  البته در اینجا ذکر می کنم که یک ترنس در کودکی و به طور نا خودآگاه چنین رفتاری را که ناشی از تمایلات ضمیر نا خودآگاه  است انجام می داده (مثلاً ممکن است یک ترنس در دوران دبستان و در یک دبستان پسرانه با ناخن های لاک زده به کلاس می رفته و اصلاً غیر عادی بودن اینکار را در آن محیط درک نمی کرده)  اما با بالا رفتن سن،  یک ترنس همانند افراد عادی،نیز مجبور می شود رفتارش را به طور آگاهانه تری انتخاب نماید و در چنین شرایطی اگر بخواهد مطابق با ضمیر نا خودآگاه عمل نماید، خلاف عرف و شئونات جامعه عمل نموده و اگر بخواهد طبق ضمیر خودآگاه عمل نماید در واقع دارای هویت جنسی مشخصی نیست که با تکیه بر آن  احساس اعتماد به نفس نماید و در بر خورد های اجتماعی و خانوادگی به وسیله ی ضمیر خود آگاهش هویتی کسب نماید و دارای ثبات شخصیت گردد.

پیچیدگی خاصی در این مرحله وجود دارد، یعنی  به نظر می رسد درمورد یک ترنس ضمیر خود آگاه دارای هماهنگی بیشتری با جنسیت فیزیکی ( در مقابل ضمیر نا خودآ گاه باشد) که این موضوع  مربوط به تلقیناتی می باشد که از کودکی توسط خانواده و اطرافیان در رابطه با جنسیت فرد به او یاد آوری و تأکید شده (چه پسر خوبی! پسر که عروسک بازی نمی کنه!)و به تدریج ارزش های جامعه مرد سالار ومحیط اجتماعی و خانواده در شکل دادن ضمیر خودآاگاه یک ترنس  موفق می شوند؛ کاری که به نظر من بیشتر به یک جنایت شبیه است چرا که برای یک عمر فرد را دچار برزخ جنسی نموده و وحدت و یکپارچگی هویت جنسی را در او از بین می برند.

حالا من موندم و ضمیر  خود آگاهم و ضمیرنا خودآگاه ام.اولی می گه آبروی خودت و خانواده ات را حفظ کن .مثل یک مرد باش. مثل یک مرد لباس بپوش. مثل یک مرد حرف بزن. مثل اونا رفتار کن. مثل اونا وقتی با یه مشکلی روبرو شدی سخت باش. مثل اونا عاشق باش .نه این یکی نه. نمی تونم مثل اونا عاشق بشم .من عاشق همجنسم نمی شم.فکر نکنم حتی خدا راضی باشه من عاشق همجنسم بشم .آخه یک زن همجنس منه.

دومی که ضمیر ناخودآگاه من هست می گه پس من چی ؟آمال و آرزوهات چی ؟دیونه تو از جنس دیگری هستی .تو اصلا یه مرد نیستی که مثل اونا لباس بپوشی. مثل اونا حرف بزنی .مثل اونا از چیزهای که خوششون می یاد تو هم خوشت بیاد.

خدایا از بس که با اولی راه اومدم و دومی به من گفت من چه گناهی کردم که به من محلی نمیزاری از خودم بدم اومده.

دلم یه جای خلوت می خوات .یه جای که دیگه نه کسی را ببینم نه کسی منو  ببینه تا بتونم با خیال راحت خودم بشم .مثل خودم لباس بپوشم مثل خودم راه برم  مثل خودم در آرزوهام غرق بشم و تو آرزوها و رویاهام مثل خودم عاشق بشم .عاشق یه کسی که که یار ویاورمن بشه.یه کسی که مرد مردهاست.جذاب ودلنشین ومن بشم سنگ صبورش.

از بس که رل یه مرد را بازی کردم حالم از خودم بهم می خوره.دلم می گیره فکر می کنم همه از من بدشون می یاد.

یه روز یکی که از همه چیز من باخبر بود به من گفت چقدر زشت نقش یک مرد را بازی می کنی.خواستم خودم باشم به من گفت اصلا بهت نمی یاد.

خدایا دیگر آخر نوشته هام طاقتم طاق شد .خودم را در دستان پر از مهرت رها می کنم.فقط خودت می دونی که تقصیر من نبوده و نیست .دلم خیلی تنگه دلم خیلی گریه می خوات.خیلی خیلی خیلی.......

                              

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٥/۱۱ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

اگه اشکاتو تو دریا بکنی

اگه اشکاتو تو دریا بکنی

                             شب و روز خدا خدایا بکنی

                

بری و خونه به خونه هر دیار

                               جستجو  تموم دنیا بکنی

نه دیگه.محاله روزی بتونی

                                مثل من کسی رو پیدا بکنی

باورم نمیشه دست سرنوشت

                                   باز نوشته قصه همیشگی

تو نموندی تا ببینی بعد تو

                               واسه من ادامه داره زندگی

بی تو پاییز و بهارم می گذره

                                لحظه های انتظارم می گذره

این شب تیره به پایان می رسه

                            واسه من این روزگارم می گذره

نه دیگه.محاله روزی بتونی

                              مثل من کسی رو پیدا بکنی

واسه اون یاری که یاور نباشه

                             میشه عشق کلام آخر نباشه

اینو یاد من تو دادی با فریب

                           هر چی دیدم میشه باور نباشه

دیگه نیستی سهمی از دنیای من

                             جا نداری دیگه در فردای من

همه پلها رو شکستم پشت سر

                          برو خاطراتت رو  با خودت ببر

نه دیگه.محاله روزی بتونی

                               مثل من کسی رو پیدا بکنی

 

تقدیم به تمام کوته فکرانی که دنیای سرشار از مهر و عاطفه ما ترنسها را نمی بینند و به همه چیز  فکر می کنند بغیر از همین متاعی گرانبهای عشق  که در به در آدمیان امروزه در این روزها بدنبالش می گردند ولی پیدایش نمی کنند .

                          

 

                               

 

 

                               

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٥/٦ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

از کوزه همان برون تراود که در اوست

سلام

عزیزان تا بحال دقت کرده اید که قدیمها وقتی یک کار یا عملی که از دیگران سر می زدو نتیجه ای پایدار داشت را با کنایه ای شیرین بیان می کردند اون کار را چقدر خلاصه می کردند .اونقدر خلاصه و کوچک که در یک مثال کوچک می گنجید  و تمام معنا ومفهوم اون عمل را به بهترین وجه می رسوند.

می دونید من تو ذهن خودم همیشه ضرب المثلهای قدیمی را با غذاهای که فضانوردان با خودشون به سفرهای فضایی می برند مقایسه می کنم.چون در اونجا باید هرچه می تونند وسایل کمتری را با موشک فضا پیما بعلت کمبود جا و طولانی بودن سفر با خود ببرند.اونا قرصهای را با خود می برند که غذای فشرده است و یک دونه از اونها گاهی برای 24 ساعت شبانه روزشون کافی است چون یک غذای کامل از ویتانینها و پروتینها و.... ولی کاملا فشرده است که تمام مواد مورد احتیاج بدنشون را تامین می کنه.

این ضرب المثالها هم تمام واقیعتها و حقیقت یک عمل و کار را که بیان و توضیح اون ونتایجش به ساعتها وقت احتیاج داره را در چند کلمه خلاصه می کنه.

یکی از این ضرب المثلها (از کوزه همان برون طراود که در اوست)نمی د ونم چرا هرقت یک نفر را در محله خودمون می  ببینم و شاهد اون هستم به یاد این مثل قدیمی و زیبا که واقعا حقیقت را می گوید می افتم؟

شاید از خودتون بپرسید چه کسی و کدوم موضوع هست که من را به یاد این مثل می اندازه؟

 

اگر همچین چیزی را از خودتون بپرسید من را بی نهایت خوشحا ل و ذوق زده می کنید چون می فهمم نوشته هایم برای شما جذاب است و من کسی هستم که شاید کمی در قلبتون جا باز کرده ام.

به هر حال من این ماجرای مکرر و تکرار شونده در زندگی ام رابرای شما می نویسم شاید برای بعضیها روشن کننده یک سری مطالب باشه.

توی محله ما یه دختری زندگی می کنه که از کودکی کمرش بصورت افراد پیر که به اصطلاح قوز دارند هست.این دختر مثل پیر زنهابصورت کاملا خمیده و قوز کرده راه می ره و نمی تونه کمرش را صاف کنه.به هر حال حتما حکمتی دراین کار بوده.

اگه کسی از دور ببیندش تشخیص اینکه اون یه دختر جوان هست براش اصلا امکان پذیر نیست.یه مسئله دیگه که موضوع را رقت انگیز تر می کنه اینه که  طرف راست صورتش هم کاملا سوخته و پوست و گوشت زاید آورده.

ظاهرا اینطور که مادرش به همسایه ها گفته در یک چهارشنبه سوری یک سال فایزه (اسم این دختره است)وقتی که کوچک بوده دست مادرش را رها می کنه و به طرف آتش می دوه وچون درست نمی تونسته بدوه متاسفانه داخل آتش می افته و یک طرف صورتش
کاملا می سوزه.

دکترها هم زیاد نمی تونن کاری براش بکنن .البته وضع مالی خانوده اش ظاهرا زیاد خوب نبوده تا جراحی زیبای روش انجام بدن.

این فایزه خانم واقعا با متانت و اعتماد به نفس راه می ره آخه من زیاد می بینمش که کلاس می ره حالا چه کلاسی نمی دونم هرچی هست همیشه تعدادی کتاب باهاش است.

 

ولی برخلاف خیلی از دخترها که اگه یک کمی رژ لبشون پاک شده باشه خجالت می کشن اصلا بیرون بیان ایشون با یک رفتار دخترانه قشنگ و زیبا و با اعتماد نفس کامل با همون بدن خدادادیش بیرون می ره و یک طرف صورتش که سوخته اصلا باعث نشده که اون
اعتماد به نفسش را از دست بده.

خلاصه بگذریم می خوام خاطره اون روز را براتون بگم.یه روز زمستان که باران بشدت می بارید من داشتم از دانشگاه به خونه می اومدم نزدیکیهای خونه بودم .متاسفانه کوچه ما هم پر از چاله چوله های است که شهرداری و مخابرات و آب و فضلاب و ....هر کی از راه رسیده کنده دیگه پرش نکرده است.

 

 اول کوچه بودم که دیدم از ته کوچه یه ماشین باسرعت داره رد می شه و بدون توجه به اطراف تمام آبهای چاله ها را به اطراف پخش می کنه معلوم بود راننده اش از این جوانهای تازه به دوران رسیده است که هیچی براش مهم نیست جز سرعت از طرف دیگه دیدم فایزه
خانم هم وسط کوچه کنار دیوار چسبیده بیچاره کنارش هم یک چاله پر از آب بود .

او که دیده بود این راننده بی ملاحضه چطور آبها رابه اطراف پخش می کنه خودش را با همان حالت خمیده محکم به دیوار چسبونده بود که شاید آب گل آلود کمتری بهش اصابت کنه من که شاهد همه چیز بودم.

دیدم راننده باسرعت تمام از کنار اون بیچاره رد شد و هرچی آب گل آلود بود را روی لباسهای فایزه ریخت.بعدش هم یه ترمز کرد واومد پایین
حدسم درست بود راننده اش یه جوان تازه به دوران رسیده بود که عشق سرعت داشت و اذیت کردن دیگران و بدش هم نمی اومد که دخترها را اذیت کنه و یا .....بله از همون قشر جوانهای که خودتون بهتر می دونید.

 

راننده با یه لحن چندش آور که مشخص بود می خواهد اذیت بکند به فایزه گفت آخ ببخشید خانم بگذارید کمکتون کنم وچون توی کوچه کسی نبود می خواست دست اون دختر را برای اذیت کردن بگیره .

فایزه وقتی دید که مرد جوان قصد داره که مزاحمت جسمی هم براش ایجاد کنه با یه لحن محکم گفت کثافت به من دست نزن ودر همین لحظه یک طرف سوخته صورتش که رو به طرف دیوار بود مشخص شد و راننده جوان که مشخص بود قصدش فقط اذیت کردن است با دیدن صورت سوخته فایزه کمی عقب رفت و گفت برو بابا این ادا و عشوه ها مال دخترهای طبیعی و قشنگ است نه مال توی صورت سوخته .خوبه خوشکل نیستی وگرنه چیکار می کردی.

فایزه بهش گفت من کاری به این کارها ندارم نمی خوام دست نامحرم به من بخوره در ضمن شما من را دیدید ولی از عمد با این سرعت آبها را به من پاشیدید اون پسر جوان که دید صورت فایزه چنگی به دل نمی زنه سوار ماشینش شد که بره.

توی همین موقع فایزه هم خواست حرکت کنه و بره به آخر کوچه .وقتی که فایزه را ه افتاد راننده متوجه شد که کمر اون بیچاره خمیده است و به اصطلاح قوز داره .اون جوان سرش را از پنجره ماشین بیرون آورد و با صدای بلند گفت من فکر کردم روی زمین نشسته ای حالا می بینم که قوز هم داری تو اصلا دختر نیستی.بیچاره تو یه جادوگر هستی .من نمی دونم این همه عشوه و نازت برای چیه ؟تو باید آرزوت باشه که یه پسر جوان مثل من بهت دست بزنه.من که چیزی از دختر بودن در تو نمی بینم برو به جهنم.

فایزه با همون حالتی که اشک توی چشماش جمع شده  بود ولی اعتماد به نفس توی صداش موج به اون پسره گفت .مرد و زن بودن فقط به جسم نیست.من هم هرشکلی که باشم یه دختر هستم و اجازه نمی دم بازیچه دست مردهای مثل تو بشم.راننده هم بهش گفت برو بابا از بس پسرها بهت اهمیتی ندادن عقده ای شده ای وبه طرف اول کوچه که من ایستاده بودم و شاهد همه ماجرا بودم آمد.فایزه هم به طرف آخر کوچه رفت.

اشک توی چشمام جمع شده بود .نفرت از اون پسر و مردهای که اینگونه فکر می کنند توی تمام وجودم موج می زد. من خودم اصلا اهل بحث و دعوا ومرافعه با مردها و پسرها نبوده و نیستم .از کودکی اینطور بودم چون من خودم یه ترانس هستم ودوست ندارم که کسی در بین جر و بحث که رفتار و صدایم کاملا تغییر میکنه و زنانه می شه و از استدلالهای زنانه استفاده می کنم سو استفاده کنه و اذیتم کنه ولی نمی دونم چی شد که دیگه طاقت نیاوردم و جلوی اون راننده را گرفتم.

وفوری بهش گفتم تو مطمئن هستی که که  یک مرد هستی؟پسر جوان از ماشینش پیاده شد و گفت چی گفتی؟ به او گفتم تو مگه به اون دختر نگفتی تو اصلا یه دختر نیستی که رفتارهای دخترانه می کنی  حالا تو خودت مطمئن هستی که یک مرد هستی؟چون همیشه می گویند مردها از رفتارشون مشخص می شه که مرد هستند .از بزرگمنشی واعتبارشون مشخص می شه مرد هستد.تو که از عمد روی اون بیچاره آب گل آلود ریختی و بعد هم مسخره اش کردی .این کارها از مردانگی به دور است پس چطور می گویی که من یک مرد هستم؟

اون پسر گفت تو که اینقدر به سرو و ضع خودت رسیده ای چه می گویی حالا میام حالت را جا میاورم. خدا را شکر توی همین اوضاع و احوال همسایه ما که دو تا پسر بزرگسال داره از خونه بیرون اومدن و ودیدن که راننده می خواد به طرف من بیاد .یکدفعه اونها اومدن جلو و از من پرسیدن چی شده و من هم که فرصت را مناسب دیدم گفتم ایشون برای چندتا از زن و بچه های اینجا مزاحمت درست کرده و خلاصه اون راننده
تا اومد حرفی بزنه چندتا سیلی آبدار نوش جان کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت
.

از حق نگذریم من توی محله به انسانی معروف هستم که درست است که به سر و وضع خودش می رسد و کمی با دیگرون فرق داره ولی بشدت به محجوب بودن معروف است برای همین همسایه ما نتونست ببینه که کسی با من دعوا می کنه.

حالا هر وقت فایزه خانم را می بینم یاد حرفاش می افتم که بله دختر و پسر بودن فقط به جسم نیست بلکه به درون انسانهاست.درسته که جسم فایزه شباهتی به دخترهای طبیعی نداره ولی شخصیت و روحش که دخترونه است و اون نمی تونه به خودش بگه حالا که بدن من شبیه دخترها نیست پس باید رفتار دیگری داشته باشم.

در حقیقت اینجاست که ضرب المثل (از کوزه همان برون طراود که در اوست)مصداق پیدا می کنه فایزه می دونه و احساس کامل داره که یه دختره برای همین رفتارهاش دخترانه است.در حقیقت این رفتارها و آرزوها و واکنشها وامیال و...همه از درون او نشات و سرچشمه می گیره.

یه ترانس هم همینطوره .اون از درون احساس کامل می کنه که به یه جنس دیگه تعلق داره .حالا چون جسم من شبیه دخترها نیست دلیل نمی شه که تمام سعی خودم را بکنم که طور دیگر رفتار کنم.

درسته گاهی اوقات برای اینکه اذیت نشم یا مورد سو استفاده قرار نگیرم یا موقیعتی را از دست ندهم بازیگری می کنم و خودم را طور دیگری نشان دهم ولی عاقبت بحکم اینکه درون ما چیز  دیگری است و ما از درون دختر هستیم خودمان می شویم.


ما ترانسها اگر تا آخر عمر شکنجه مان بدهند .شستشوی مغزیمان بدهند  هیپنوتیزممان کنند و هزار یک کار دیگر بکنند آخر و عاقبت همان هستیم که از درون هستیم.

بله عاقبت از کوزه همان برون طراود که در اوست.

 

          


 

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/۳/٢٧ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

خداییش برای یکبار وجدان خودتون را قاضی کنید وبه سوال من جواب بدهید.

عزیزانی که منت بر سر من می گذارند و مطالب من را می خوانند از دست من ناراحت نشوند .منظورم از تیتر بالا این بود که ذهن خودشون را رها کنند و احساس کنند که لازم نیست جواب این سوالی را که می خواهم ازشون بپرسم به هیچکسی بدهند بغیرازخودشون .به هر حال آدم که دیگه به خودش نمی تونه دروغ بگه. 
خب حالا درفکر خودتون یک دختر خانم را که در ذهن شما دارای خصوصیات یک دختر تقریبا کامل است مثل نجابت و
زیبای و عفاف و....را در نظر بگیرید.

می خوام طوری باشه که اگه شما یک پسر هستید دوست داشته باشید شریک
زندگی شما دارای این صفات باشه و یا حتی دوست داشته باشید با هاش ازدواج کنید و اگر زن هستید توی نظرتون دوست داشته باشید از نظر جسمی و روحی مثل اون باشید و یا حتی دوست داشته باشید اون را بعنوان همسربرای برادر
یا فرزندتون انتخاب کنید.

خب حالا تصور کنید یه جای تک و تنها هستید و دارید از دور این دختر خانم را می بینید هیچکس هم بجز شما آنجا
نیست .

یکدفعه یک لباس از جنس پوست و گوشت و استخوان یک پسر از بالا روی تن این دختر بیچاره بیافته و عین
فیلمهای تخیلی کل بدن این دختر را بگیره و بشه جزی از بدن این دختر بخت برگشته.

خواهش می کنم به این نوشته من نخندید من از همون ابتدا گفتم فقط تصور کنید .من می خوام با این مثال یک مسئله را حداقل برای خودتون و دیگرون روشن کنم .شما که ساعتها پای یک فیلم تخیلی می نشنید حالا یک کمی هم  این نوشته من را بخونید گرچه
بعدا متوجه می شید که خیلی هم تخیلی نیست.


خب کجا بودیم .آره حالا اون دختر بیچاره کاملا شبیه یک پسر عادی و معمولی شده .نمی تونید این ماجرا را هم برای کسی تعریف کنید آخه فرد دیگری بغیر شما اونجا نبوده و مطمئنا هیچکس باور نمی کند.فقط شما این ماجرا را باور
می کنید و اون دختر.

حالا اون بیچاره هرچی بخانواده اش می گه که من همون دختر سابق هستم هیچکس حرفش را باور نمی کنه.آخه اون
کاملا شبیه پسرها شده. توی خونه راهش نمی دن و اون آواره خیابانها می شه .خیابانهای که تا بحال به تنهای توشون قدم نگذاشته .

شما از دور می بینید که اون مثل گذشته دخترونه راه می ره.مثل گذشته دخترونه حرف می زنه.رفتارهاش
مثل گذشته دخترونه است.حرکاتش مثل قبل دخترونه است.و شما قدم به قدم اون را تعقیب می کنید.
مردهای زیادی توجهشون به اون جلب می شه .خیلی ها اون را مسخره می کنن و با اسمهای زشتی اون را صدا می زنن مثل اواخواهرو ....

خیلی از زنها یواشکی بهش می خندن .بعضیها می گن آخرالزمان شده .بعضیها نفرینش می کنن بعضیها هم می گن بیچاره پدر و مادرش.خیلی از مردها هم که حرکات و صحبتهای این دختر بیچاره ای که توی پوست وبدن یک پسرطبیعی گرفتار شده توجهشون را جلب کرده میگن عجب پسر ....هستش و میرن که اگه بتونن امیال حیوانیشون را با اون بیچاره برطرف کنن و اون را قربانی شهوتشون کنن.

یادت می یاد قبلا چقدر اون حرکات و اون طرز صحبتها و رفتارها شیرین و جذاب بود .حالا چی؟ تو که خودت دیدی دختربیچاره قربانی یک اتفاق ناگهانی شد .اتفاقی که اصلا دست خودش نبود و نمی خواست اینطوری بشه.

نمی خواهم سرتون را زیاد با نوشته هایم درد بیاورم .حالا می خوام ازتون یه چند تا سوال بپرسم .خودتون تنها هستید قرار هم نیست جواب
این سوالها را به کسی بدهید یا تایپ کنید چون مسابقه بیست سوالی نیست که جایزه ای در کار باشه. جواب این سوال را تنهابه خودتون بدید .بدون اینکه کسی بفهمه.

به نظر شما طرز راه رفتن و حرف زدن و حرکات اون دختر بیچاره خیلی عجیبه؟

به نظر شما این رفتارها برای اون چندش آوره؟

به نظر شما مردم حق دارن راجع به اون بیچاره اینطور قضاوت کنن؟

به نظر شما اصلا اون حق داره مثل قبلا که یک دختر بود رفتار کنه ؟

شما هم مثل دیگرون از رفتارهای اون بدتون می یاد ؟شما که دیگه از همه چیز خبر دارید

یادتون میاد عاشق و دوستدار اون بودی؟حالاکه پوست اون عوض شد همه چیز را کنار گذاشتید؟

اگه اون با جراحی بخواهد پوست اون پسر را از روی خودش برداره شما مثل قبل دوستش دارید و مثل گذشته قبولش داری؟
(یادتون باشه هرچی هم که پول خرج کنه آخرش نمی تونه مثل گذشته اش بشه .آخرش  اون سر شونه های پسرونه و خیلی چیزهای دیگه که نشانه اندام پسرونه هست باهاشه و محو شدنی نیست .)

شما بهش نمی گی اواخواهر؟


عزیزی که داری این نوشته ها را می خوانی مثل این افراد توی اجتماع زیاده و داره زیاد تر هم میشه (البته به گفته سازمانهای معتبر بهزیستی و انجمن قانونی و دولتی حمایت از افراد دارای اختلالات هویتی جنسی)و حالا فقط تو می دونی که اینها واقعا از یه جنس دیگه هستن.
تو میدونی اینها همون دخترهای هستن که تو دوستشون داشتی ولی بدون اینکه دست خودشون باشه یا قدرت انتخابی داشته باشن به این صورت دراومدن.


خیلی دلم تنگه برای خودم و برای کسانی که مثل من هستن .کسانی که بدون اینکه دست خودشون باشه رفتن توی یک بدن دیگه.
برای کسانی که که یه دختر کامل و طبیعی هستن .یه دختر که حتی از دخترهای طبیعی هم مونث تر هستن و دارای خصوصیات زنانه تر.

حالا توی این جامعه از حق خودمون محروم شدیم و باید صدامون هم در نیاد چون هزار ویک انگ وتهمت به ما می زنن.

نظر تو چیه؟ نظر توی که شاهد همه چیز بودی و ایمان داری ما همون دختری هستیم که حالا توی یک تن پسرانه اسیر شدیم.همون دختری که دوستش داشتی و اگه باز هم مثل گذشته بشیم دوستمون داری.

حالا حتما باید بدن خودمون را به تیغ جراحی بسپریم تا تو دوباره من را بعنوان یک دختر قبول داشته باشی؟تازه معلوم نیست بعد از عمل چی از آب در بیایم.تو که ظاهر بین نیستی.هستی؟

به نظرت وقتش نرسیده دید خودت را راجع به ما عوض کنی و با دیگران هم صحبت کنی و از حق ما دفاع کنی؟

ما به کمک تو احتیاج داریم .به همدلی تو احتیاج داریم .به اینکه ما را حمایت کنی احتیاج داریم.ولی به دلسوزی احتیاجی نداریم.

بیا و همدم ما باش.پشتیبان و یاور ما باش.همراه و همدل ما باش.تویی که خیلی چیزها را راجع ما می دونی.


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/۳/۱٤ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

عميق ترين درد زندگی مرگ نيست بلکه .................

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه اجبار به دل کندن از کسی است که بخاطرش سالیان سال از همه چیز و از همه کس دل کندی و اکنون او نیز از تو براحتی دل می کند.

عمیق ترین درد زندگی برای من مردن نیست بلکه جدا

شدن از مردی است که در طول سالیان عمرم در

تصوراتم او را مردی می دانستم مردتر از همه مردان و

فکر می کردم سایه ای است بر سر من ولی حیف و

صد حیف که او مترسکی بیش نبود...............


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٩/٢۳ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

داستان واقعی يک ترنس .چقدر سخته خدايا و قتی که ...................(قسمت اول )

با تشکر از شما که دارید این مطالب رامی خونید.این یک سرگذشت

واقعی از زندگی یک ترنس است که می دونم اکثر ترانسها این نوع

زندگی را بصورت کم وبیش تجربه کرده اند .در این داستان فقط اسمها

را تغییر داده ام .البته این داستان را در چند قسمت مختلف خواهم

نوشت تا هم زیاد طولانی نباشد و هم خوانندگان عزیزم براحتی با

دنیای یک ترنس آشنا تر شوند.

مرد جوان با نگراني توي راهروي زايشگاه قدم مي زد .حتي اصرارهاي

والدين خودش و همسرش نمي گذاشت اون يه كم از فكر وخيالات

راحت بشه .آخه اون داشت پدر مي شد و حالا بي صبرانه منتظر بود

تا پرستار از اتاق زايشگاه بيرون بياد وخبر سلامت مادر

و فرزند را بدهد.

دلش براي زنش مي سوخت آخه بعد از ازدواج مجبور بود براي كار به

يه شهر دور بره و توي دوران حاملگي

همسرش پيش اون نبود تازه توي همين دوران بود كه برادر زنش را

توي يه حادثه رانندگي از دست داده بود وخانمش حسابي

از دوري همسر و مرگ ناگهاني برادرش افسرده شده بود و توي

همين دوران نيز بچه را بدنيا مي آورد.

پرستار بيرون آمد و خبر سالم بودن مادر و نوزاد را كه يه پسر بود به

پدر داد.همه اطرافيان به مرد جواني كه تازه پدر شده بود

تبريك گفتند .فرداي اون روز مادر و نوزاد پسر را بخانه آوردند و پدر جوان

نيز محل كار خودش را براي هميشه به شهر خودش

منتقل كرد تا به قول خودش ديگه از اين به بعد بالاي سر خانواده اش

باشه.اسم نوزاد را هم گذاشتند حامد.

همه چيزتقريبا خوب و طبيعي پيش مي رفت مثل بقيه خانواده ها و

حامد هم بزرگ و بزرگتر مي شد.مثل همه پسر بچه هاي

ديگه.يكسال و نيم بعداز تولد حامد پدر و مادر جوان براي بار دوم

صاحب فرزند شدند و اين بار نيز يك پسر ديگه بدنيا اومد .اسم اون را

هم گذاشتند علي.

روزها پشت سرهم مي آمدندو مي رفتند مثل تمام روزهاي عادي

خدا. هيچ چيزي غير طبيعي به نظر نمي رسيد.حامد حالا 3 سال داشت.

ظاهرا قرار نبود چيز خاصي اتفاق بيافتد. حامد هم مثل همه بچه

هاي سالم و طبيعي ديگر شيطنت مي كرد.خيلي سريع دو سال ديگه هم گذشت و حامد صاحب

يك خواهر كوچولو هم شد .اسمش را بهاره گذاشتند چون توي بهار بدنيا اومد.

حامد حالا 5 ساله شده بود.پدر و مادر حسابي مشغول بزرگ كردن 

 بچه ها بودند و هيچكس متوجه نبود كه حامد كوچولو يه جوراي با

بقيه پسرها فرق داره .او بيشتر دوست داشت كه با دختر بچه ها

بازي كنه و همبازيهایش را از بين دخترها انتخاب مي كرد تا

پسرها .توي محله اونا چندين دختر و پسر تقريبا همسن و سال

خودش بودن ولي حامد از بين اين همه دختر و پسر به طرف دخترها

مي رفت و علاقه عجيبي به عروسك بازي و بازيهاي دخترانه

داشت .روحيه لطيف و دخترانه اون باعث مي شد كه از بازيهاي

خشن پسرانه كه اغلب با دعواهاي پسرانه كه مستلزم رشد

شخصيتي پسرها بود دوري كند.پدرش دوست داشت حامد بيشتر از

خودش رفتار پسرانه نشان بدهد ولي چاره اي نبود. موقع انتخاب

اسباب بازي

حامد به طرف عروسك و علي كوچولو (برادر حامد كه حالا سه سال و

نيم ) داشت به طرف ماشين و تفنگ مي رفتند.اگه هم مي خواستند

برابش عروسك نخرند شروع به گريه و زاري مي كرد.زمان خريدن

لباس براي بچه ها و ضيعت بدتر مي شد .حامد كوچولو دايم بهانه مي

گرفت و مي گفت كه دلش دامن ويا لباسهاي دخترانه رنگارنگ مي

خواهد و هرچه مادرش مي گفت حامد جان

ببين پسر خاله هايت هم بلوز و شلوار مي پوشند حامد در جواب می گفت ولي من بايد مثل مينا و مهين (دختر خاله هاي حامد)لباس

بپوشم چون مثل اونا  يك دختر هستم.

بعضي اوقات حامد سراغ جعبه لوازم آرايش مادرش مي رفت و كمي

از اونا را ناشيانه بخودش مي زد . بيچاره مادرش دوست نداشت که

 پسرش اين كار را بكند ولي چاره اي نبود و حامد كوچولو هميشه

به كارهاي مادرش دقت مي كرد

و دوست داشت موهايش مثل دوستان دخترش بلند باشد.پدر حامد 

خيلي سعي مي كرد كه با حامد ارتباط بيشتري داشته باشد و او را

به خودش نزديكتر كند شايد كمي از اين حالات دخترانه رها شود ولي

فايده اي نداشت جالب اينجا بود كه علي كوچولو( برادر حامد) اصلا

رفتارهاي حامد را خودش بروز نمي داد .

چاره اي نبود نمي شد خيلي سر به سر حامد گذاشت .يكسال ديگه

گذشت حامد 6 ساله شد .او را به كودكستان فرستادند .در

كودكستان نيز حامد فقط و فقط در جمع دخترها حاضر مي شد .خب 

اين موضوع زياد جلب توجه نمي كرد

ولي بالاخره دختر كوچولوها يه جاهاي دوست نداشتند يك پسر داخل

گروه شان باشه و اين باعث رنجش خاطر حامد مي شد .حالا

پسرهاي كودكستان هم متوجه شده بودند كه حامد با اونا فرق داره

ولي چيزي كه اونا مي ديدند پسري بود كه دايم مي گفت من دختر

هستم وموهام بزودي بلند خواهد شد اين موضوع باعث شده

بودپسرها اون را توي جمع خودشون راه ندهند و اذيتش كنند چون بازيهاي اونا پسرانه

بود و تازه گاهي اوقات كه اگر هم بطور اتفاقي در بازيهاي اونا شركت

 مي كرد بازي اونا را بهم مي زد چون نمي تونست و نمي خواست با

كسي كشتي بگيرد يا كسي را بزند يا با كسي دعوا كند .از الفاظ

پسرانه هم استفاده نمي كرد.خانم حاتمي مربي كودكستان بود .او  که يك روانشناس كوكان نيز بود

 متوجه رفتارهاي نامتعارف حامد شده بود براي همين يكبار كه مادر 

حامد توي جشي كه بمناسبت مسايقه نقاشي گذاشته بودند با

 مادرحامد صحبت كرد. و قتي رفتارهاي حامد را براي مادرش توضيح

داد و فهميد كه مادرش نيز از اين موضوع اطلاع دارد و همچنين

با چندين سوال از مادر حامد متوجه شد كه رفتارهاي كه در خانه با حامد مي كنند پسرانه است ولي حامد نمي پذيرد و هيچكس در خانه

او را تشويق به انجام دادن كارهاي دخترانه نمي كند و حتي حامد يك الگوي پسرانه كه همان علي يعني برادرش بود را نيز در خانه دارد

به مادر حامد گفت خانم به نظر من بچه شما يك ترنس است.ولي

وقتي مادر حامد از خانم حاتمي خواست راجع به اين موضوع برايش

توضيح بيشتري بدهد و متوجه كلمه ترنس شد با ناراحتي كودكستان

را ترك كرد. به نظر او خانم حاتمي اشتباه مي کرد و حامد وقتي

بزرگ شود بصورت يك مرد رفتار خواهد كرد.آنشب وقتي مادر حامد با

شوهرش راجع به اين موضوع صحبت كرد پدر حامد از اين موضوع

خيلي ناراحت شد و گفت بهتر است راجع به اين موضوع با كسي

صحبت نكند وگرنه آبرويش بين دوستان و اقوام خواهد رفت.

از فرداي اون روز عروسكهاي حامد را دور ريختند و گريه و زاريهاي

حامد كوچولو شروع شد.بيچاره حامد حتي حاضر نبود به اسباب

بازيهاي پسرانه برادرش دست بزند چه برسد كه با اونا بازي هم

بكنه .فقط توي خانه به برادرش مي گفت كه بيا با هم خاله بازي كنيم

و هميشه نقش يه مادر را مي گرفت و به علي كوچولو هم مي گفت

تو پدر خانواده هستي وقتي كه از خانه رفتي بيرون تا كار كني من

هم براي تو غذا مي پزم واز بچه مان مراقبت مي كنم تا تو به خانه

برگردي.او يواشكي با تكه پارچه براي خودش يك عروسك درست كرده بود .

روزها مي گذشت حامد كوچولو به همه مي گفت وقتي بزرگتر شدم

دودول من از بين خواهد رفت و جاي آن صاف خواهد شد و موهايم

بلند مي شود و من هم مثل بقيه دخترها خواهم شد.رفتار حامد واقعا مثل يه دختر بود.

حالا حامد 7 ساله شده بود و زمان بمدرسه فرستادن او بود.روز اول

مدرسه از ديدن اين همه پسر بدون وجود يك دختر وحشت زده شده بود.

اخه اون دوست داشت توي جمع دخترها باشه. او گريه كنان به

مادرش مي گفت مامان ترا بخدا من را بمدرسه دخترانه ببر مي خوام با

دوستاي خودم باشم ولي مادرش گفت از اين به بعد دوستاي تو

پسرها هستند.بيچاره حامد تا ظهر كه موقع رفتن به خانه بود توي

مدرسه گريه مي كرد او ميان پسرها احساس غريبي مي كرد چون از

شيطنتهاي پسرانه بدش مي اومد و هيچكدام از پسرها هم از رفتار دخترانه او

خوششون نمي اومد و اورا مسخره مي كردند .توي حياط مدرسه هم

هيچ پسري بازيهاي مورد علاقه حامد را مثل خاله بازي انجام نمي داد

و اكثرا توي سر و كله هم مي زدند يا با هم كشتي مي گرفتند و

حامد كوچك از اين بازيها متنفر بود.بيچاره اين جسم كوچك از حالا

داشت طعم سخت غربت در ميان جمع را تحمل مي كرد.

روزها و هفته ها و ماهها پشت سر هم مي آمدند و مي رفتند ولي

هرچه زمان مي گذشت حامد تغيري نمي كرد و روز به روز بدتر مي

شد .او هر روز صبح با اجبار به مدرسه مي رفت و با چشم گريان به

خانه مي آمد. رفتار دخترانه او باعث شده بود كه پسرها او را نه تنها

در جمع خودشون قبول نكنند بلكه او را مسخره مي كردند و بهش مي

گفتند دختر .اوا .نازك نارنجي و.....حامد هم نمي تونست با اونا خو بگيره .

مادر حامد كه نگران وضيعت فرزندش بود جريان را به شوهرش گفت و

پدر حامد با عصبانيت فرداي اون روز بمدرسه رفت و با معلم حامد

صحبت كرد. و لي معلم حامد گفت كه تقصير كسي نيست چون

پسرها رفتار طبيعي خودشون را دارند و مثل بقيه بچه ها رفتار مي

كنند .اين بچه شما است كه با بقيه بچه ها فرق داردو به همه مي

گويد من دختر هستم و همين رفتار ظريف دخترانه حامدباعث برهم 

خوردن نظم كلاس شده چون يا مشغول گريه كردن است يا بقيه بچه ها او را اذيت مي كنند.

پدر حامد با ناراحتي فراوان و از شدت خجالت بخانه برگشت ولي هيچ

چيزي به همسرش نگفت تا زنش ناراحتتر از قبل نشود.روزها مي

گذشت و حامد وقتي از مدرسه مي آمد تنها چيزي كه به او آرامش

مي داد بازي با عروسكي بود كه با التماس از دختر خاله اش گرفته

بود و اون را در گوشه اي مخفي مي كرد تازه به دختر خاله اش گفته

بود كه به كسي جريان عروسك را نگوييد .

او ساعتها با عروسكش بازي مي كرد و حرف مي زد . فقط همين 

بازی و درو دل کردن با عروسکش بود که به او آرامش می داد.ولی

ترس از فردا و مجبور بودن به اینکه دوباره  بایدبمدرسه و بین پسرها

برود او را اذیت می کردو روح لطیف اون کوچولو را افسرده می کرد.طفلک نمی دونست چرا بچه ها اینقدر

اذیتش می کنند خودش هم نمی دانست چرا اینطور شده و باید

چکار کند تا از دست این همه رنج و عذاب نجات پیدا کند.چون بچه ها

هنوز توی این سن یاد نگرفته اند دروغ بگویند و به دروغ رفتار کنند

وگرنه براحتی نقش یه پسر را بازی می کرد تا از شر این همه آزار و

اذیت نجات پیدا می کرد.می دونید بچه ها واقعا اونطور رفتار می کنند

که هستند.

اين افسردگي نمي گذاشت تا حامد بتونه درست

درس بخونه چون درسش در حد متوسط بود. 

شايد اگه اين ترسها ادامه نداشت و اون مي تونست بدون ترس و

ناراحتي بمدرسه بره شاگرد ممتاز مدرسه مي شد. خدايا چقدر

سخته يه بچه كوچولوي پاك و معصوم به جرم بيگناهي با معناي ترس

و اضطراب و افسردگي آشنا بشه.

بقيه اين ماجراي واقعي را در يه زمان ديگه براتون مي نويسم.

                                            

                     خدايا درد و رنج ترنسها تا به كي ادامه دارد؟                                                  

  


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/۸/۱۱ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

براستی ترنسها چگونه افرادی هستند؟

سلام بر همه عزیزانی که به این وبلاگ سر زدند و با گذاشتن نظرات

خود من را خوشحال کردند.

با توجه به خواندن بخش نظرات متوجه شدم که حالا دیگه وقتش

رسیده راجع به ترنسها یک توضیح کامل و جامع بدم.

مطالبی را که در این بخش می خونید تمامش برگرفته شده از منابع و

کتب اصیل و معتبر و شناخته شده روانشناسی و روانپزشکی است

که صحت و درستی اونها به اثبات رسیده.

در این مورد از منابع اینترنتی نیز بهره گرفته ام.

توضیح راجع به بوجود آمدن یک ترانس سکسوال روال زندگیش مشکلاتش و.............را در

قالب یک داستان مستند می نویسم.در جاهای از این مطلب نیز از

مستندات علمی تاییدشده نیز استفاده می کنم تا هم جذابتر

  باشد و هم باعث شوداین مطالب برای خوانندگان خسته کننده

نباشد و مطالعه کننده راتا آخر همراه با خود بکشاند.

اول از همه باید بگویم که کلمه (ترانس س-ک-س-و-ا-ل )به معنی

(نارضایتی از جنسییت خود) است. افراد ترنس از جنسییت خود

راضی نیستند.و نمی توانند قبول کنند که همانند جسم خودشون

هستند.

مثلا یک مرد ترنس فقط از لحاظ جسمی یک مرد است ولی او خود را

کاملا یک زن می داند.با تمام خصوصیات علایق احساسات عواطف و

امیال زنانه .

او خود را یک زن اسیر شده در یک بدن مردانه می داند و معتقد

است که در آفرینش وی اشتباهی رخ داده.

به این مردان ترانس(m to f) می گویند.یعنی مردانی که خود را یک زن

می دانند.

mمخفف کلمه( male )به معنی مردان است .toبه معنی (به) است و fمخفف(female ) به معنی زنانه است.

 

 

 یک m to f مردی است با خصوصیات جسمی

مردانه با ترشح طبیعی هورمونهای مردانه.

اینگونه مردان حتی قدرت باروری را نیز دارا هستند و دارای اسپرمهای

طبیعی می باشند.

ولی یک روی سکه این موضوع است طرف دیگر سکه این حقیقت

است که این افراد یک زن کامل در یک بدن مردانه هستند.

البته مسئله تنها در مسایل (ج - ن - س - ی) خلاصه نمی شود.

بعضی افراد از روی نادانی به این موضوع اشاره دارند که چون اینگونه

از مردان از نظر (ج - ن - س - ی)به مردان دیگرعلاقه دارند

 برای همین به این شکل رفتارهای زنانه ارائه می دهند تا مردان دیگر

را به خود جذب کنند غافل از این موضوع که این افراد اصلا خود را از

جنس مردان نمی دانند و رفتارشان مانند دیگر زنان طبیعی است.

اکثر ترنسها بیشتر به مسائل احساسی فکر می کنند تا مسائل

جنسی .ولی آیا اگر یک زن رفتارهای زنانه ارائه می دهد به این معنی

است که این رفتارها فقط و فقط برای جذب مردان است و آیا این

زنان در جمع همجنسان خود ویا در خلوت و تنهایی که خبری از یک

مرد نیست رفتارش تغییر می کند و به مردانه تبدیل می شود؟؟؟؟؟

هر کسی مانند آنچه که از درون است رفتار می کند یک ترنس هم

چه در جمع زنان و چه در جمع مردان و چه در خلوت و تنهایی به

صورت درونی خود رفتار می کند .جالب است که ترنسها در خلوت

خودشان یعنی جای که کسی نباشد تا بخاطر این رفتار آنان را مورد

آزار و اذیت قرار دهد زنانه تر رفتار می کنند .

در بخش بعدی نوشته هایم تولد یک m to f را برای شما بصورت یک

داستان مستند و واقعی  به نگارش در خواهم آورد.

امیدوارم همه عزیزانی که به این وبلاگ می آیند تا لحظاتی از وقت

گرانبهای خود را به خواندن این مطالب صرف کنند ناراضی از این

مکان بیرون نروند و همچنان مانند قبل با آمدن خود فضای این وبلاگ

را عطر آگین کنند و با نوشتن نظرات خود من را که یک ترنس تنها

هستم خوشحالتر از پیش کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/۸/٧ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

يه لحظه تصورش را بکنيد. فقط يه لحظه.......................

از شما دوستان عزیز خواهشی دارم.

.

.

برای لحظه ای کوتاه چشمان خود را ببندید.

اگر زن هستید تصور کنید که پیکر شما پیکر یک مرد است.

اگر مرد هستیدتصور کنید که پیکر شما تبدیل به یک پیکر زنانه

شده با تمام مکانیسمهای بدن یک زن از جمله پریود ماهانه.

سعی کنید لحظاتی با این تصویر زندگی کنید و به دنیای خود

باز گردید.

.

.

چه احساسی کردید؟

سخت بود؟

برای شما فقط یه لحظه بود.برای یه ترنس تمام عمر و

زندگیشه.

توجه کنید با این حرفها به هیچ عنوان قصد ایجاد احساس گناه

را در شما ندارم بلکه فقط به منظور درک بیشتر واقیعت

وجودی ترانسهاست.چون می دانم خوانندگان مطالب من فقط

ترنسها نیستند و بقیه افراد نیز شاید یه این وبلاگ سری بزنند.


Image and video hosting by TinyPic


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٧/٢٩ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

بدون عنوان شايد بشه اسمش را گذاشت عذر موجه............

یکی بود یکی نبود .یک روز از روزهای خدا یه زن تنها سوار یه ماشین

شد تا به مقصد نامعلومی بره تنهای تنها.اون خودش رانندگی می کرد

و توی ماشین هیچکس نبود تا شاهد ماجراهای بعدی باشه.جاده ای

که او توش رانندگی می کرد کوهستانی بود و پر از دره های خطرناک.

سر پیچ یه جاده تعادل ماشین از دستش خارج شد و به ته دره سقوط

کرد بیچاره حتی نتونست از ماشین بیرون بپره. ماشین به ته دره

سقوط کرد و  آتش گرفت و اون زن که کاملا از هوش رفته بود

توی ماشین سوخت .هیچکس هم نبود که شاهد ماجرا باشه و بهش

کمک کنه. چند ساعت بعد راننده یه ماشین عبوری با دیدن لاشه

سوخته ماشین که هنوز ازش دود بلند می شد به محل حادثه آمد تا

ببیند کسی توی ماشین زنده مونده یا نه؟ اون یه انسان نیمه سوخته

را دید .احساس کرد که اون انسان هنوز نفس می کشه ولی معلوم

نبود که اون انسان یه زن هست یا یک مرد چون تمام لباسهاش و

بدنش سوخته بود هیچ چیزی هم که نشان بده مصدوم بیچاره زن

یا مرداست در بدنش  وجود نداشت.چون تمام بدنش سوخته بود.حتی

عضو زنانه اون بیچاره هم کاملا از بین رفته بود.برای همین

تشخیص زن یا مرد بودنش غیر ممکن بود.اون راننده مصدوم را به 

نزدیکترین بیمارستان رساند و بیمار را بستری کردند.دکترها اون را به

اتاق مراقبتهای ویژه بردند وگفتند احتمال زنده بودنش خیلی کمه.و 

اگر زنده بمونه معجزه شده و انگار که یه عمر تازه گرفته .اون زن با

مراقبتهای پزشکان زنده موند ولی همچنان بی هوش و بی خبر از 

همه جا.وقتی که همه پزشکان نظر دادند که او زنده می مونه یه

جراح پلاستیک خیلی خبره و متبحر هم حاضر شد تمام بدن سوخته

شده اون را ترمیم کنه تا بعد از به هوش اومدنش با  دیدن بدن سوخته شده اش شوکه نشه.ولی

هیچ نشانه ای توی بدن اون زن بیچاره نمونده بود که نشون بده اون

یه زن است یا یه مرد .هیچکس هم نشانه ای از آشناهای اون

بیچاره نداشت.خلاصه اون جراح فرض را براین گذاشت که بیمارش

یه مرد هست و صورت و بدنش را مردانه جراحی کردو حتی یه عضو

مردانه هم براش گذاشت.بعد از عمل بعد از چندین روز بیمار به هوش

اومد و کم کم همه چیز را به یاد آورد ولی بهش گفتند چون صورت و

تمام بدنش از بین رفته و سوخته بوده اون را جراحی پلاستیک کردند

وباید تا خوب شدن جای جراحیها صبر کند.چند هفته گذشت حالا

دیگه نوبت باز کردن پانسمانهای بدنش بود .اون زن از خوشحالی توی

پوست خودش نمی گنجید چون بالاخره بعد از این همه مدت

می تونست خودش را ببیند.وقتی تمامی پانسمانها را باز کردند او به

طرف یه آیینه رفت ولی خدای من.........................

اون یه نفر دیگه را توی آیینه می دید .او یه صورت و بدن مردانه را

می دید حتی یه عضو مخصوص مردها را توی بدن خودش می دید.

نمی دونست چکار کنه .دست به خودش کشید ولی درست حدس

زده بود اون خواب نمی دید واقیعت داشت .اون را اشتباهی به

صورت یه مرد در آورده بودند حالا باید چکار می کرد .زن بیچاره به هر

کسی که می گفت اشتباهی اتفاق افتاده و من یه زن هستم کسی

باور نمی کرد .همه می گفتند ما که فعلا داریم یه بدن مردانه را

می بینیم واین برای ماکافی است که تو را یه مرد بدونیم. بعضی ها

می گفتند برو خدا را شکر کن که مثل یه مرد شده ای چون آزادتر

می تونی زندگی بکنی.اون زن بیچاره حالا توی یک بدن مردانه اسیر

شده .اون بی گناه در حالت بی هوشی بصورت یه مرد جراحی شده بود و حالا

 اگه بخواد مثل خودش رفتار کنه بهش می گن منحرف اخلاقی......

اگه بخواد مثل خودش صحبت کنه بهش می گن اوا خواهر.....

اگه بخواد مثل یه زن لباس بپوشه بهش می گن مرد زنانه پوش....

اگه بخواد مثل خودش یعنی مثل یه زن عاشق یه مرد بشه بهش

می گن همجنس خواه و می گیرنش و اذیتش می کنن........

اون بی گناه به این شکل مردانه در آمده و زني كه درون خودش است نمی تونه باور کنه

که باید مثل یه مرد رفتار کنه نمی تونه مثل یه زن عاشق بشه و

نمی تونه مثل یه زن زندگی کنه.تا حالا دو سه بار هم دستگیرش

کردن چون اون زن بیچاره بعضی وقتها به یاد دورانی که زن بوده

کمی آرایش زنانه می کنه .حالا دیگه نه توی همجنسان خودش یعنی

زنان جای داره و نه توی جمع مردان چون رفتارش مثل مردان ديگر نیست. اون خيلي تنها شده.تنها و بيچاره

يكي دوباري هم بدون اينكه بخواد عاشق شد ومثل همه زنهاي ديگر

عاشق يه مرد.ولي جرات نكرد اين موضوع را ابراز كنه چون يا اون مرد

بهش مي خنديد يا بهش تهمت منحرف و همجنس خواه مي زدندو

هزار ويك بلاي ديگر به سرش مي آوردند.براي همين با درد عشق

سوخت وساخت وتمامي احساسات زنانه اش را زير پا گذاشت.

ترنسها نیز از زمان تولد بدون اینکه بخواهند توی یه بدن دیگه اسیر

می شن .من هم مثل این زن بیجاره از زمان کودکی توی یه بدن

مردانه اسیر شدم .حالا اگه بخوام مثل خودم یعنی مثل یه زن رفتار

کنم تمام تهمتهای را که به آن زن زدند به من نیز می زنند.

ولی با درون خودم چه کنم .

من یک زن اسیر شده در یک بدن مردانه هستم.من یک ترنس هستم.

             من                  يك           ترنس           هستم.

 

من يك ترنس هستم Image and video hosting by TinyPic


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٧/٢۳ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

تو خود حديث مفصل بخوان از اين آه من.

سلام.با تو هستم اي خداي من .با تو كه در تمامي زندگيم در اين ۳۲ سال با من بودي .از ازل تا

ابد.مي دوني مي خوام چي بگم .حرفام باز تكراري ولي چكار كنم به تو نگم به چه كسي بگم؟

خدايا چكار كنم دست خودم نيست آخه خيلي سخته. اولين چيزي را كه شناختم دست چپ و

راستم بود ولي تا حالا كه ۳۲ سال دارم هنوز خودم را نشناختم.خدايا اين كسي  را كه تو آيئنه مي بينم

من نيستم.اين يه مرد هست كه داره تو آيئنه به من نگاه مي كنه ولي من كه يه چيز ديگه

هستم.پس اون دختري كه داخل بدنم اسير شده را چكارش كنم.آخه طفلكي اون هم حق داره

خيلي دلم براش مي سوزه يه عمره كه سوخته و ساخته.با حرفهاي نيشدار مردم و دايم به اين

و اون دروغ گفته و دايم خودش را پنهون كرده. ولي تا كي تا كجا؟

من يه ترنس هستم  .نمي دونم اين واژه قراردادي را چه كسي درست كرده .فقط مي دونم

من هم مثل بقيه هستم فقط يك دختري هستم كه توي يه بدن مردونه گير افتاده و هر چي

تلاش مي كنه نمي تونه بيرون بياد.فكر هم نكنم بجز همون كسي كه اين دختر بيچاره را اين جا

محكوم به حبس ابدش كرده بتونه نجاتش بده.پس براش دعا كنيد. براي همه زندانيهاي كه به

جرم بيگناهي تو زندان اسيرند دعا كنيد تا آزاد بشند. من هم یک زندانی هستم و جرمم بیگناهی است.

شايد يه روز من هم آزاد شدم نه فقط توي خواب و روياهام .شايد تو بيداري.شايد تو واقيعت.

شايد تو همين دنيا.شايد ...............................

Image and video hosting by TinyPicشايد


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٧/٢٢ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته

به نام خدای که ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 به نام خداوند مهربانی که ترنسها را آفرید.تا به دیگران بیاموزد

این جسم ظاهری انسان نیست که او را می سازد.بلکه روحی

که در بدن اوست حرف اول را می زند.

(این وبلاگ متعلق به یک ترنس تنها به نام متین می باشد.

متین اسم شناسنامه ای من است.ولی اسمی که آروز

دارم روزی همه بدون لحن تمسخر آمیزی من را با اون صدا

کنند ناهید است.به امید آن روز.)

 

Image and video hosting by TinyPic


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٧/٢٢ - نام شناسنامه ای(متین)ولی نامی که آرزو دارم داشته باشم. (ناهید) |لینک به نوشته